سینه آن گنجینه قرآن فرقانست و بس
سينه سيمينه سر خيل خوبانست و بس
نغمه عنقاى مغرب آيد از آنسوى قاف
مشرق شمس حقيقت قلب انسانست و بس
قرصه مهر و مه اندر عرصه كيهان دل
روشنى شعله شمع شبسانست و بس
غرقه درياى نور وحدت اندر كثرتش
هر طرف رو آورد بر روى جانانست و بس
سر سالك از فروغ آيت الله نور
مطلع انوار عرفانست و برهانست و بس
عاشق شوريده خود جز جلوه معشوق نيست
در دو عالم بر سر اين سفره مهمانست و بس
روضه رضوان رضاى شيراندر سلسله است
كار ما با كاردانى جهانبانست و بس
وحدت تدبير و صنع دائم سمع الكيان
نظم موزون نظامى عين ميزانست و بس
سايه سيماى زيباى دل آراى نگار
اينچنين بر بوم و بر پيوسته تابانست و بس
ماء دافق كون جامع از غمايش تا عماست
لوحش الله عقل در اين نكته حيرانست و بس
ديدگان برزخيت تا نگرديدند باز
ادعاى عاشقيت بحت بهتانست و بس
از پريشان روزگارى حسن بشنو كه وى
سر خوش اندر مجمع جمع پريشانست و بس
به بسم الله الرحمن الرحيم است كه آن اصحاب كهفست و رقيم است
اشاره به آيات دهم و يازدهم الى سيزدهم سوره مباركه كهف كه در مورد اصحاب كهف و اصحاب رقيم است كه فرمود:
ام حسبت ان اصحاب الكهف و الرقيم كانوا من اياتنا عجبا، اذ اءوى الفتيه الى الكهف فقالوا ربنا اتنا من لدنك رحمة و هيى ء لنا من اءمرنا رشدا، نحن نقص عليك نباءهم بالحق انهم فتية ءامنوا بربهم و زدناهم هدى .
اى رسول ما تو پندارى كه قصه اصحاب كهف و رقيم در مقابل اين همه آيات قدرت و عجايب حكمتهاى ما واقعه عجيبى است . آنگاه آن جوانان كهف (از بيم دشمن ) در غار كوه پنهان شدند از درگاه خدا مسئلت كردند كه بارالها تو در حق ما به لطف خاص خود رحمتى عطا فرما و بر ما وسيله رشد و هدايت كامل مهيا ساز. ما قصه آنان را بر تو به درستى حكايت خواهيم كرد آنها جوانمردانى بودند كه به خداى خود ايمان آوردند و ما خود بر مقام ايمان و هدايتشان بيفزوديم . (ترجمه علامه الهى قمشه اى رحمة الله عليه ).
مبحث تفسيرى آيات مذكور را بايد از كتب تفاسير بهره جست كه مطرح نمودن آن با مقصودى كه در اين باب به دنبال آنيم نياز نمى باشد.
ولى حضرت مولى در اين مصراع دوم ناظر به تفسير ملا فتح الله كاشانى مسمى به ((خلاصة منهج الصادقين )) ذيل سوره كهف است كه چنين آمده است :
((مراد كهف غاريست جيرم نام واقع در كوه ((بناقلوس )) از حوالى شهر ((افسوس )) كه دارالملك دقيانوس بود.
نكته قابل تدبر در دو واقعه مذبور آن است كه قصه رقيم و بازگويى عمل صالح خويش براى برداشتن آن سنگ از در ورودى غار؛ و نيز به خواب رفتن اصحاب كهف براى سيصد و نه سال در وهله اول و انتقال از اين نشئه و انصراف از آن بعد از ديدار با پادشاه مومن شهر ((افسوس )) براى هميشه و در عين حال جوان ماندن بدنهاى مطهرشان است ، سر آن را بايد از همت باطن و توجهات روحانى شان دانست و در قوت نفس ناطقه انسانى كه اگر با اعمال صالح و نيت خالص در آن باشد، بايد تفطن نمود كه اين شاءنيت و استعداد در آن نهفته است كه اگر شكوفا گردد آثار وجودى خارق العاده اى از او صادر مى گردد و در شئون ذاتى و صفاتى و افعالى اش مظهر ذات و مجلاى صفات و افعال حق مى شود.
نكته ديگر كه مكمل نكته قبل است آن است كه وقايع قرآنى مربوط به مورد خاص نيست كه تا قرآن همانند كتاب قصه و داستانى تلقى گردد. مثلا قصه آدم و حوا، و يا زكريا و مريم ، و موسى و فرعون و... را بيان مى كند. بلكه قصص قرآنى و نقل وقايع و حوادث مهم در امور مختلف براى شرح و بيان اطوار وجودى انسان و شئون مختلف او است . يعنى قرآن از بدو تا ختم تفسير انفسى انسان است .
لذا در قصه اصحاب رقيم و كهف بايد توجه روحانى نفس ناطقه انسانى را مورد دقت قرار داد كه اگر نفس از اين سوى قطع علاقه نمود و عوامل طبيعى همانند سنگ عظيم در ورودى غار، و يا عوامل قهرى همانند ظلم دقيانوس ، موجب سفر نفسانى آن از نشئه و انصراف تام بدانسوى گردد نفس را در اين صورت قوتى خواهد بود كه افعالى اينچنين را پى آمد خود خواهد داشت و هر كسى كه اصحاب رقيمى مسلك و اصحاب كهفى مشرب شود نفس وى را نيز آثارى به وزان آثار وجودى آنان خواهد بود. حال از تو حركت و از خدا بركت .
انصراف تام و يا غير تام براى نفس ممكن است به اندك حادثه اى رخ دهد و لذا در اين كارخانه دار وجود و در اين كشور پهناور هستى يك رشته بيكار نيست و هدف همه در كارشان آن است كه نفس انسانى را بدانسوى عالم سوق دهند و وى را به كمال اصلى اش كه همانا اتصال به كمال مطلق و استضائه از انوار ملكوتى اوست ، وصول تام دهند كه ((الهى هب لى كمال الانقطاع اليك )). و لذا وقتى به جناب عقيله بنى هاشم زينب كبرى سلام الله عليها در كوفه گفته شد كه به شما در اين سفر و واقعه كربلا چه گذشت در جواب فرمود: ((ما راءيت الا جميلا)). يعنى همه اين حوادث ناگوار موجب تحقق ((كمال انقطاع و انصراف تام )) بسوى حق شد.
نمط نهم و دهم اشارات را در بيان انفسى انصراف نفس ، و قوت نفس ناطقه انسانى شاءن بسزا است .
و در برخى از فصوص نمط دهم كه در اسرار آيات نفس است گويد:
((از شنيدن اين گونه چيزهاى شگفت استنكاف نداشته باش كه آنها را در مذاهب و طرق طبيعت اسباب
معلوم و نمونه هاست )).
سبحان الله كه نطفه ها كه مادى محض اند از قوت به فعليت مى رسند و در تحت تدبير به ملكوت عالم اينچنين منشاء آثار گوناگون و خوارق عادات مى گردند.
راز و رمز اين گونه امور را در بحث هاى ((وجود ذهنى )) نيز مى توان جستجو كرد كه نفس هم مَظْهر است و هم مُظْهر و مُصْدِر.
مولايم را در مفاتيح الاسرار لسلاك الاسفار در ذيل بحث وجود ذهنى كلام سامى است كه فرمايد: ان النفس خلاق للصور مظهر لها من مكامن غيبها و خفائها الى مقامات ظهورها. فتدبر.
از مولى الموالى على ولى (عليه السلام ) بشنو كه در قلع باب خيبر فرمود:
و الله ما قعلت باب خيبر، و قدفت به اربعين ذراعا لم تحس به اعضائى ، بقوة جسدية و لا حركة غذائية و
لكنى اءيدت بقوة ملكوتية و نفسى بنور ربها مضيئة ((بشارة المصطفى لشيعة المرتضى و امالى شيخ
صدوق مجلس 77)) (يعنى سوگند به خدا من به قوت جسدى و حركت غذايى در از قلعه خيبر برنكندم كه
آن را چهل ذراع بدور انداختم كه اعضايم آن را حس نكرده است ، ولكن به قوت ملكوت و نفسى كه به نور رب خود فروزان است مؤ يد بودم .)
جناب مولوى در دفتر سوم مثنوى گويد:
قوتت از قوت حق مى زهد نز عروقى كز حرارت مى جهد
اين چراغ شمس كو روشن بود نز فتيله پنبه و روغن بود
سقف گردون كو چنين دائم بود نز طناب و اشتنى قائم بود
قوت جبرئيل از مطبخ نبود بود از ديدار خلاق و دود
همچنين اين قوت ابدال حق هم ز حق دان نز طعام و از طبق
عمده آن است كه كتاب وجودى انسان درست ورق زده شود و با دقت خوانده گردد كه ((من كيستم )).
منبع:شرح دفتر دل-جلد دوم-شارح:استاد صمدی آملی
بر اين وجه بود كه ترسايان تعدى و طغيان كرده از حدود احكام انجيل قدم بيرون نهادند تا آنكه فواحش در ميان ايشان بسيار شد و بت پرستيدن آغاز كردند و در ميان ايشان جمعى بودند كه بر دين عيسى بودند و در زهد و عبادت مى كوشيدند و ايشان را پادشاهى بود دقيانوس نام و بت پرست و بسيار جبار و ستمكار و مردمان را از دين حضرت عيسى (عليه السلام ) منع مى كرد و هر كه را بر دين عيسى ديدى مى كشت و به جهت تسخير ممالكه شهرها مى گشت تا آنكه به شهر ((افسوس )) رسيد كه اصحاب كهف در آن بودند ايشان از ترس او بسيار پريشان شدند و به نماز گاهى كه داشتند آمده به تضرع و زارى گفتند كه خدايا شر اين طاغى ياغى را از ما كفايت كن جمعى گماشتگان دقيانوس بر قصه ايشان مطلع شده وى را خبر دادند او جمعى كثير را فرستاد و ايشان را حاضر كرد با جامهاى عبادت و رويهاى خاك آلود از كثرت ، سجود دقيانوس ايشان را تهديد كرد ايشان گفتند كه ما به جز از خداى بحق را نپرستيم كه آفريدگار آسمان و زمين است هر چه مى خواهى مى كن دقيانوس گفت روزى شما را مهلت دادم تا در كار خود انديشه كنيد اگر بدين من در آييد فبها و اگرنه شما را سياستى كنم كه همه خلقان از آن عبرت گيرند.
ايشان از مجلس او بيرون آمده با يكديگر گفتند تدبير آن است كه ما زادى و توشه برگيريم و از دست اين ظالم بجهيم پس هر يكى از خانه پدر قدرى مال جهت زاد برداشتند و از آن شهر بيرون آمدند و نزديك آن شهر كوهى بود و در آن كوه غارى بود متوجه شدند و در اثناى راه سگى در دنبال افتاد چندانكه او را مى زدند و مى راندند باز نمى گشت تا آنكه به آواز آمد كه اى ياران مرا كه من دوستان خداى را دوست مى دارم چون بخسبيد من شما را پاسبانى كنم ايشان سگ را با خود ببردند پس به اندرون غار بر آمده به انواع طاعات و مناجات مشغول شدند و بر خداى توكل كردند چون سر به سجده نهادند حق تعالى خواب بر ايشان مستولى ساخت تا سيصد و نه سال بخفتند و بعد از چند روز دقيانوس ايشان را طلبيده يافت پدران ايشان را بگرفت و احوال ايشان را پرسيد گفتند مالهاى ما را برداشتند و برفتند نمى دانيم كه كجا رفتند.
كسانى كه ايشان را ديده بودند گفتند كه در فلان كوه غارى است و ايشان در آن غارند.
دقيانوس با لشگر گران متوجه آن كوه شد و چون به در غار رسيدند هيچكس را زهره آن نبود كه در اندرون غار رود. پس گفتند اى ملك ترا غير از كشتن ايشان چه كار است در غار را محكم و مسدود ساز تا ايشان به گرسنگى و تشنگى بميرند.
دقيانوس بفرمود تا در غار را بر آوردند و در لشگر دقيانوس دو مرد مومن بودند نامها و نسبهاى ايشان بر لوحى از ((ارزير)) نوشتند و در بناى آن سد وضع كردند تا وقتى كه كسى اين سد را بشكافد از احوال ايشان خبر دهد و آن سد چنان بود تا دقيانوس هلاك شد و قرنها بر اين بگذشت و در اين شهر پادشاهى بر تخت نشست صالح و مومن نام او تندروس و مردمان در زمان او بعضى مومن بودند و بعضى كافر و ايشان را به خدا دعوت مى كرد و به بعث و نشور مى ترسانيد ايشان مى گفتند ما حيات و ممات همين مى دانيم كه در دنيا است آن پادشاه با خدا مناجات كرد تا حق تعالى آيتى بدو نشان نمايد كه دلالت كند بر حقيقت بعث و نشور حق تعالى در دل يكى از مردمان آن شهر افكند نام او ((الياس )) تا آن سد را بشكافد و خطيره گوسفندان كند پس در آن غار را بشكافت و جماعتى را ديد در آنجا خفته و سگى بر در غار خفته چون خواست كه در اندرون غار رود سگ برخاست و بر وى حمله آورد وى از اين حال ترسان و هراسان گشت و بازگشت چون سد مفتوح گشت حق تعالى ايشان را از خواب بيدار ساخت .
ايشان برخاسته بر يكديگر سلام كردند و چنان پنداشتند كه يك روز يا بعضى از روز خوابيده اند چه خود را بر همان صورت و هيئات يافتند كه خفته بودند تغيير نيافته و جامها كهنه نشده پنداشتند كه در عهد دقيانوس اند. نماز بگذاردند و صاحب طعام خود را كه تمليخا نام داشت گفتند برو و طعامى براى ما بياور و بنگر كه اين طاغى طلب ما مى كند يا نه .
تمليخا درمى چند برداشت و از كوه بزير آمد تا در شهر رود همه علامات بر خلاف آن ديد كه گذشته بود ترسان از دقيانوس در شهر آمد مردمان را ديد كه بر دين عيسى پيغمبر بودند و بر وى صلوات مى فرستادند تعجب او بيشتر شد با خود گفت من دوش از اين شهر بيرون رفتم هيچكس نمى توانست نام عيسى برد پس گرد شهر مى گشت و كسى را نمى يافت كه احوالى بپرسد و رسم و آئين شهر بر خلاف گذشته ديد با خود گفت همانا كه اين شهر غلط كرده ام موجب اينحال ندانم كه چيست .
از مردى پرسيد كه اين شهر را چه نام است ، افسوس بدانست كه همان شهر است و مردمان همان نيستند.
آخر درمى چند كه داشت بيرون آورد كه طعام خرد چون خباز بدان نگريست درمى ديد بر شكل پاى شتر و مهر دقيانوس بر آن زده و سيصد سال قبل از اين مسكوك شده در وى آويخت كه اين مرد گنج يافته پس او را گرفته نزد حاكم شهر بردند وى پنداشت كه او را نزد دقيانوس مى برند بالضروره دل بر هلاك نهاده مى گفت اى خداوند زمين و آسمان بفرياد من رس و مرا از ظلم دقيانوس خلاص بخش .
پس او را نزد حاكم بردن چون او را ديد كه دقيانوس نيست ساكن شد پس آن درهم را به حاكم داد.
حاكم گفت اى جوانمرد راست بگو كه اين گنج كجا يافته اى كه نقش اين درهم گواهى مى دهد كه تو گنج يافته اى . تمليخا گفت كه من خبر از گنج ندارم و اين درهم از خانه پدر خود بيرون آورده ام .
حاكم بانگ بر وى زد كه اگر اقرار كردى كه اين گنج از كجا يافته اى از عذاب خلاص شوى و اگر نه به شكنجه آن را تو بستانم سيصد و نه سال است كه اين درهم زده اند و ما هيچكدام از اين ضرب يكدرم نداريم تمليخا گفت به حق آن خدايى كه او را مى پرستيد كه بگوييد دقيانوس كجاست .
گفتند مگر ديوانه اى يا خود را بر جنون داشته تا گنج به تنها صرف كنى از زمان دقيانوس تا اكنون سيصد و نه سال بر آمده است .
تمليخا گفت شما با من راست نمى گوييد اما بدانيد كه ما چند نفر رفيق و مصاحب بوديم پادشاه اين شهر بر ما ستم مى كرد و از دين مسيح ما را منع مى كرد ما ديروز از وى بگريختيم و شب در غار خفتيم امروز آمده ام به شهر تا از براى ايشان طعامى بخرم شما اين تهمت بر من مى نهيد كه گنج دقيانوس يافته اى ؛ اگر باور نمى كنيد بياييد تا غار را به شما بنمايم .
چون حاكم شهر اين سخن بشنيد گفت همانا كه اين مرد راست مى گويد و اين آيتى است از حق تعالى . پس حاكم برخاست با مردمان شهر متوجه غار شد چون به در غار رسيدند تمليخا گفت شما اينجا مكث كنيد تا من بروم و خبر بديشان رسانم تا ايشان از اين خلق نترسند.
چون تمليخا خبر بديشان رسانيد در اين فكر فرو رفتند و در اثناى اين حال اهل شهر در رسيدند و از آن حال متعجب و متحير شدند. چون نگاه كردند لوحى ديدند از ((ارزير)) نامهاى ايشان در آن نوشته بر اين وجه كه : ((در فلان تاريخ در عهد ملك دقيانوس مكشلينا، تمليخا، مشلينا، برنوش مرنوش ، شانوش ، مرطونس )) از فتنه پادشاه وقت گريختند براى دين خود و در اين غار پنهان شدند.
چون مردمان شهر بر اين مطلع شدند تعجب ايشان زياده شد پس آن جوان را بدين هيئت ديدند همه تازه روى و با قوت رنگ ايشان نگرديده جامهاى ايشان چركين و كهنه نگشته متقين گشتند كه حق تعالى بر زنده گردانيدن همه مردگان قادر است .
پس حاكم نامه نوشت نزد پادشاه صالح كه به تعجيل متوجه اينجانب شو تا آيتى ببينى بر صحت بعث و نشور و آن قصه در نامه اى درج كرد. ملك صالح سجده شكر كرده با لشگر خود متوجه آن غار شدند جوانان كهف را ديدند كه در آن غار به طاعت و عبادت مشغول بودند و خداى را تسبيح و تهليل مى كردند پس ملك بر ايشان سلام كرد و بعد از ملاقات گفتند اى ملك ما ترا وداع مى كنيم كه خداى تعالى ما را به حالت اول خواهد برد. اين بگفتند و پهلو به خاك نهادند و بخفتند.
حق تعالى جان ايشان را برداشت . پادشاه بفرمود تا خلاق جامهاى قيمتى كفن ايشان كنند و تابوتها از زر بسازند. در خواب نمودند كه ايشان را همچنان بگذار و زر و ديبا از ايشان دور دار پس حق تعالى ايشان را از چشم خلايق محجوب گردانيد و ترس را در دل مردمان افكند تا هيچكس نتوانست كه گرد ايشان آيد پس پادشاه بفرمود تا بر در غار مسجدى بنا كردند و در آنجا مى رفتند و نماز مى گذاردند و حاجت مى خواستند و روا مى شد.))
منبع: شرح دفتر دل-جلد دوم-شارح :استاد صمدی آملی
شكار تا غافل نبوءه تير نخورنه
وچه تا برمه نكنه شير نخورنه
مرد روزگار نامرد دسّه نشنه
شاله هاكرده شكار ره شير نخورنه
6/ 22/ 1374
و رقيم بقول ضحاك واديى است كه كوه ((بناقلوس )) آنجا است ، و نعمان بن بشير در حديثى مرفوع بحضرت رسالت (صلى الله عليه و آله و سلم ) روايت كرده كه اصحاب رقيم سه كس بودند كه از شهر بيرون آمدند به جهت بعضى از حوائج خود باران ايشان را فرو گرفت پناه به غارى بردند چون به اندرون غار رفتند سنگى عظيم بر در آن غار افتاد راه بيرون آمدن را مسدود ساخت ايشان مضطرب شدند و با خود گفتند كه طريقى كه موجب فتح اين باب بود به جز تضرع و زارى و اخلاص به حضرت بارى نيست صلاح آن است كه هر يك كه عمل صالحى كرده باشيم شفيع خود آريم شايد كه حق تعالى ما را از اين خلاصى بخشد پس يكى از ايشان گفت كه خداوندا تو عالمى كه من روزى مزدورى چند داشتم كار مى كردند و مردى نماز پيشين آمد او را گفتم تو نيز كار كن و مزد بستان چون شام شد هر يك از مزد بدادم يكى گفت او نيمروز آمده مزد من و او يكسان مى دهى ؟ گفتم تو را با مال من چكار تو مزد خود بستان او در خشم شده نگرفت و برفت من آنچه مزد وى بود بدادم بچه گاوى بخريدم و در ميان رمه گاو خود رها كردم و از او بچه ها متولد شد و بعد از مدت طويل آن مرد باز آمد ضعيف و نحيف و بى برگ و نوا شده مرا گفت كه مرا با تو حقى است گفتم چيست گفت آن مزدورم كه مزد خود پيش تو بگذاشتم من در او نگريستم و او را بشناختم دست وى گرفتم و به صحرا بردم و گفتم اين گله گاو مر تراست گفت اى مرد بر من استهزاء مى كنى من گفتم والله كه اين حق تو است و هيچكس را در اين حقى نيست و قصه را با وى بگفتم پس همه را به وى تسليم كردم بار خدايا اگر مى دانى كه اين كار براى رضاى تو كردم و هيچ غرضى ديگر از آن نداشتم ما را از اينجا خلاصى بخش در حال سنگ گشاده شد و دو دانگ از آن جدا شد.
ديگرى گفت خداوندا سالى قحط بود زنى صاحب جمال نزد من آمد كه گندم خرد من گفتم مراد من حاصل كن تا گندم به تو دهم واگرنه بازگرد وى ابا كرد و برفت پس از جهت گرسنگى بى تاب شده باز آمد و گندم طلبيد و گفت اى مرد بر من و عيالان من رحم كن كه همه هلاك مى شويم من همان سخن گفتم اين نوبت نيز امتناع بار چهارم بيامد بيطاقت برگشته از غايت گرسنگى بالضروره راضى شد من او را به خانه بردم و خواستم كه با او مقاربت كنم لرزه بر اعضاى زن افتاد من گفتم چه حال دارى گفت از خداى تعالى مى ترسم من با خود گفتم اى نفس ظالم اين زن در حال ضرورت از خدا مى ترسد و تو با اين همه نعمت انديشه عذاب او نمى كنى پس از پيش روى برخاستم و زياده از آنچه مى خواست به او دادم و رها كردم بار خدايا اگر اين كار براى محض رضاى تو كردم ما را از اين تنگناى راه گشادى بخش فى الحال دو دانگ ديگر از آن سنگ جدا شد و غار روشن گشت .
مرد سوم گفت خداوندا مرا مادر و پدرى پير بود من گوسفندان داشتم نماز شام قدرى شير نزد ايشان آوردم ايشان خفته بودند مرا دل نمى داد كه ايشان را بيدار كنم بر بالين ايشان بنشستم و گوسفندان را ضايع بگذاشتم دلم به ايشان مشغول بود و آن چنان ظرف شير در دست داشتم تا روز روشن شد ايشان بيدار شدند و من آن شير را به ايشان دادم تا بخوردند بار خدايا اگر اين كار براى رضاى تو كردم ما را از اين گرفتارى نجات ده سنگ به تمامى زايل گشت و ايشان از غار بيرون آمدند.
منبع:جلد دوم شرح دفتر دل-شارح: استاد صمدی آملی
هر سو رو كمّه نور خدائه يارون
اين نور خدا بىانتهائه يارون
هر ذرّه كه در ارض و سمائه يارون
سر تا قدمش صدق و صفائه يارون
نما شونه سر چمشك بزو ستاره
مره به چشمكها كرده اين اشاره
عاشق كه به شو برسيه بىقراره
بىقراره كه گاه ديدار ياره
ماه رمضون ماه خداءه يارون
ماه روزه و ذكر و دعائه يارون
قرآن بخونين شمه شفاءه يارون
حاجت بخواهين حاجت رواءه يارون
شاه لافتى و هل أتى علىئه
بعد از مصطفى أمه آقا علىئه
خزونه علّم الأسماء علىئه
أى آيينه خدانما عليئه
25 ع 1، 1369 ه ق
تويى حق را به وسع خويش جويان ولى حق با تو اين سانست گويان
چون در بيت قبلى گفته آمد كه قوسموس و زينت بودن عالم در نهايت زيبايى و ارزش است و لذا بر جانفزا بودن عالم افزوده شده است . در اين بيت مى فرمايد اگر چه عالم قوسموس دلربا و جانفزا است ولى تو به مقدار سعه وجوديت حق را مى يابى در حالى كه حق به تو مى گويد كه :
كه اندر سير اطوار شهودى ز بود من ترا باشد نمودى
كه از حقيقت هستى براى تو نيز در اطوار شهودى يك نحوه نمودى است اگر بدان راه يابى به حق مى رسى . ولى راه رسيدن به حق آن است كه :
بلى بيرون بيا از كفر و بدعت بده جان را ز نور علم وسعت
زيرا علم و عمل جوهرند و انسان سازند پس جان آدمى با نور علم سعه وجودى مى يابد.
پس اگر مى خواهى با سعه وجودى حق را بيابى بايد خودت را به نور علم انسان ساز منور كنى زيرا كه :
تو از چشم دل بى نور تاريك نبينى يا كه بينى تنگ و باريك
ز دست تو به نفس تست ظلمت كه بيچاره بود دائم به ظلمت
ظلمت اول يعنى ظلم تو به نفس خودت است كه جنبه خطابى دارد، و ظلمت دوم به معنى تاريكى است .
به هر سو رو كنى الله نور است چرا چشم دل و جان تو كور است
تو از نور خدا يابى جوانى نشاط اين جهان و آن جهانى
بيا بشنو اوصاف جوانان كه حق فرمود اندر كهف قرآن
بيت پايانى اين باب واسطه ربط آن به باب بعدى است كه جوان صفت آن كسى است كه چشم دلش بينا است و در فهم حقايق موجودات بسر مى برد و با نور علم جان خويش را وسعت مى دهد. پس عالم شكارگاه است و شكارهاى آن سراسر نور، و انسان هم شكارچى است كه براى او حباله اصطياد است تا همه اسرار عالم را به شكار درآورد و جان را به نور علم وسعت بخشد.
منبع:جلد دوم شرح دفتر دل-شارح:استاد صمدی آملی
برقى از طلعت جانانه سروده آیت الله حسن حسن زاده آملی
مژدگانى كه دلارام به ديدار آمد
بارها برده دل و دين و دگربار آمد
با همه پرده بر پرده چه بى پروايى
كاين چنين ساخته بى پرده پديدار آمد
عقرب و قوس قرين و مه و مهرش بقران
تير ناوك به كمال در پى اشكار آمد
گوهرى با همه نقادى خود در كارش
گوهرى را سره ديده است و خريدار آمد
گفت اينها همه در چيست كه در دامن تو است
گفتم از لعل جگر ديده درربار آمد
خال هندوى تو را دل به عبث كرد هوس
ليك در چاه زنخدانت گرفتار آمد
گفت بى سوز و گدازت نبرى راه بدوست
كه نه هر سنگدلى قابل ديدار آمد
نو گل پرده نشين را نگر اى باد صبا
پيرهن چاك زد و شاهد گلزار آمد
مدعى و سخن از گوهر يكدانه عشق
او كه خر مهره شناس است به بازار آمد
درج اسرار الهى دل آن آگاهى است
سر نگهداشت اگر تاج سر دار آمد
برقى از طلعت جانانه درخشيد و حسن
از سر شوق و شعف باز بگفتار آمد
((يك بنده خدايى بود، كه خدا رحمتش كند قرائت قرآنش خوب
بود و يك روز در صحرا زمين شخم مى زد آن زمان هنوز آگاهى نداشتم و در قرآن
مى ديدم كه نوشته ولم يكن له كفوا احد و ما در نماز مى خوانديم ولم يكلّه
كفوا احد، به اين آقاى كشاورز گفتم : قرآن دارد ولم يكن چرا در نماز مى
خوانيم ولم يكل ؟ ايشان گفتند: حروف يرملون است ، گفتم : يرملون يعنى چه ؟
و ايشان قدرى بدان فن صحبت كرد و گفت : الان كه وقتش است چرا شما معطليد
برو دنبال تحصيل علوم و معارف آن وقت به نجف اشاره كرد... حرف او در دلم
نشست و همين وضعيت مرا دگرگون كرد. نصف شب برخاستم و وضو گرفتم همه اهل
خانواده در خواب بودند نخواستم اظهار كنم كه آنها بدانند. خانه ما يك
((ديوان حافظ)) بود گفتم : آقاى حافظ من كه نمى دانم آنهايى كه با كتاب تو
فال مى گيرند چه مى كنند و چه مى گويند...
يك فاتحه براى شما مى خوانم شما هم بگوييد من چه كنم دنبال درس بروم يا نه ؟
فاتحه
را خواندم و ديوان را باز كردم . همه اشعارش را كه نمى فهميدم چون خردسال
بودم و قوه تحصيلاتم تا ششم ابتدايى بود. غزلى كه كلمه مدرسه داشت و همين
كلمه مدرسه در من خيلى اثر گذاشت و بى تاب شدم كه آن شب را به روز بياورم
و صبح بروم به سراغ مدرسه
منبع:کتاب گفت و گو
كه عالم ((قوسموس )) است ای عزيزان
مگر در ديده ات باشد جز اينت
شعر هفت اقليم دل از علامه حسن حسن زاده املی
قلم از نطق ازل تا به زبان آمده است
سخن از صورت انسان به ميان آمده است
نقش صنع صمدى بر رخ لوح احدى
آنچه در پرده نهان بود عيان آمده است
اسم اعظم كه بود قبله اسماء و صفات
مظهرش مصطبه كون و مكان آمده است
دل غمديده ما بر اثر عشوه دوست
عرصه نزهت خوبان جهان آمده است
جز مطهر نكند مس و نگردد مموس
آنكه قرآن سمت اندر تن و جان آمده است
بطنه و فطنه دو ضدند برو قصه مخوان
در خور آخور و آغل حيوان آمده است
مدعى شعبده بازى كند اندر ره دين
شيخ نجدى به لباس دگران آمده است
هفت اقليم دل از صدق كسى پيموده است
كه در اين باديه بى نام و نشان آمده است
ازكران تا به كران ازلى و ابدى
نقطه نطفه چسان در طيران آمده است
حسن از شعشعه جلوه قدس ملكوت
ماشاء الله كه چه خوش در هيمان آمده است
کلمه صد رساله صد كلمه در معرفت نفس
آن كه در ارزش تكوينى انسان تعقل كند، او را مكيال هر چيز و ميزان قدر و قيمت آن داند، يعنى علم و حس انسانى را معيار معلومات و محسوسات يابد، و ارزش هر موجود را به وجود انسان و بهره بردن وى از آن و به تمدن جامعه انسانى وابسته بيند.
اين انسان است كه در جميع موجودات و در همه عوالم و مراتب سير علمى مى نمايد، و وى را مقام وقوف نيست و به هر رتبه و درجه اى كه رسيده است در آن مرتبه توقف نمى كند، و به مرحله بالاتر عروج مى يابد، و متصف به صفات كماليه جميع موجودات مى گردد، و بر همه تسلط مى يابد، و به حقيقة الحقائق كه حيات مطلق و جمال و جلال مطلق است مى رسد، و به اذن او كه اذن فعلى و اتصاف كمالات وجودى است، مى تواند در ماده كائنات تصرف كند و رب انسانى شود و خليفة الله گردد و كار خدائى كند. والسلام
آن كه در ارتباط بى تكليف و بى قياس خود با پروردگارش درست بينديشد , دريابد كه صلوة سبب مشاهده است و مشاهده محبوب قرة عين محب است , لذا رسول الله صلى الله عليه و آله فرمود:( جعلت قرة عينى فى الصلوة ) .زيرا كه صلوة مناجات بين حق تعالى و عبد اوست , و چون صلوة مناجات است ذكر حق است , و ذاكر حق همنشين حق است و حق جليس اوست , و كسى كه جليس ذاكر خود است او را مى بيند والا جليس او نيست , لذا وصى عليه السلام فرمود :( لم اعبد ربالم اره )
پس صلوة مشاهده و رؤيت است , يعنى مشاهده عيانى روحانى و شهود روحى در مقام جمعى است , و رؤيت عينى در مظاهر فرقى است .
به عبارت اخصر : مشاهدة در مقام جمعى است , و رؤيت در مظاهر فرقى . پس اگر مصلى صاحب بصر و عرفان نباشد كه نداند حق تعالى براى هر چيز و از هر چيز متجلى است , حق را نمى بيند .
ابیات طبری علامه حسن حسن زاده آملی
بسم الله كه مبدء كائناته
بسم الله كه سرچشمه
حياته
بسم الله كه كليد مشكلاته
بسم الله كه شافع
عرصاته
------------------------------------------------------
يك و چار و هفت و يكهزار و يك نوم
ته نوم هسّ و ته نوم
هرگز نبونه گوم
هفت دريو مركّب بووه صد هزار بار
توم بون و
ته نوم هسّه كه نبونه توم
------------------------------------------------------------
ذكر يونسى باب مرا ده يارون
حاجت
بخواهين خدا جواده يارون
شكار غافل صيد صيّاده يارون
دنيا
صيّاد و شيطون شيّاده يارون
29/ 12/ 1354
مقدمه حضرت علامه حسن زاده آملی بر مجموعه ابیات طبری (مازندرانی) خویش که تقدیم به خواجه ابوسیعید آملی نمودند
اين كمترين به سه زبان تازى و پارسى و تبرى، اشعار بسيار سروده است.
ديوان اشعارم به تازى و پارسى، مقدارى مكرر به طبع رسيده است. اين كلمه اشعارى به زبان تبرى است كه به خواهش دوست فاضل گرانقدرى برايش ارسال داشته ايم:
بسم اللّه الرّحمن الرّحيم
الحمد لله رب العالمين
اين صحيفه را- كه حاوى ابياتى به زبان تبرى از طبع خامل اين باقل: حسن حسنزاده آملى است- به پيشگاه والاى مولايش دانشمند گرانقدر جناب «خواجه ابو سعيد آملى» حاج آقا رضا ولائى (زاده الله المتعالى القرب إليه) تقديم مىدارد. إن الهدايا على مقدار مهديها.
22 ذي القعده 1415 ه ق- 2/ 2/ 1374 ه ش




